پيامهای ناشناس، بدون نام و نشان تاييد نمی شود

دو شعر از كتاب " از ژاله تا ژاژ":
"فتح"
آتش از استخوانم
بيرون میجهد
بيرقی
در امتداد باد...
ناقوسها مینوازند و
کفنهای تازه مرده
عروس میشوند
با جمجمههايی شکفته
در دستانشان
تاريکی غاری
که پلک نيم بستهی قلهایست
مرا
خواب میورزد
تا روحم را
با دکمههای باز پيراهنی
که بر زمين جا مانده است
دود دهد
سنگها نامم را
به خطی عجيب
حک میکنند
و کندرهای سوخته
در گودی سطرها
خاکستر میشوند
کسی
از پشت شهرهای هزارساله
به سويم گام بر میدارد
پای خاک آلود مردی ست
دور
...
دور...
که به حزنی غريب
میشناسمش
با هر قدم
لذت دوار يک قرن را
بيدار میکند
آن سوی زمان
قدمت قدمهاش را
بر کوزههای سفالی
نقش میزنند
کسی
تکههای مدفون رويا را
چون زنگ گوشوارههايی زير خاکی
تاب میدهد
من ابديت نيستی را
میوزم.
"نيلوفرانه"
تن نويس كدام شراره ی شوقي
كه شهوت بوسه هات
شهرت انگشتهاي وسوسه ات
پيله هام را می شكافد
بال می زايم و اوج می گيرم
فرود می آيم و
بال پهن می كنم
همچون توری
كه آبستن دانه های رنگارنگ است
فريبانه می فريبمت؛عاشقانه
وقتی
داغ داغ بوسه هات
خورشيدهای دواری می شوند
كه عاشقانه زمين بالهام را می سوزند
و لذت جيغهای لبانم را
با التهاب
چفت می كنند
نيلوفرانه می پيچمت؛نيلوفرانه
با هزار دهان آبی نرم
با ساقه های لطيف نيايشی
كه ستون های پيكرت را
نازكانه می خرامند
نيلوفرانه گل می دهم
كبود
كبود
از عاشقانه هاي لبي
كه لذت و درد را
چون سياهی شب
به دندانهای سپيد التماسش
آميخته ست
چكه كن در من
چكه كن
همچون شبنم
كه از تب پيشانی شب
بر التهاب دامن گل
تاب می خورد
چون آخرين قطره های خيس ناودان
كه با زمين يگانه می شود
جاری شو در من از هر كجا
كه بستری ست
برای جاری شدن
تا قلبم اقيانوسی شود
كه رودهای به هم پيوسته ی تو را
در آغوش كشد
آبشاری
رودی
دريايی
كه من در تو موج می زند
دختری كه از طراوت موسيقی آب
زنده مي شود
بال مي زايد
پری می شود
تا در پيچ و تاب پيكرش
زيستن جاودانه ي دريايي را
به مرگ در ساحل آغوش تو پيوند زند
پروانه ای كه رقص بالهاش
بادبزن های شعله های آتش تو اند
تن نويس كدام شراره ی شوقی
كه شرم در شيار آتشم
ذوب می شود
آب می شود...