Joel Rundt

 

När jag är död, lägg ingen sten
på gravens mull. Kanske
jag vill en gång i kvällsols sken
den stilla bygden se
 
 
När jag är död, låt gräset gro
På kullen, där jag göms.
Jag tror , jag kommer bäst till ro
Ju lättare jag glöms
 
När jag är död, må vinterns snö
Ej störas av ett spår
Av en, som går att blommor strö
Och ägna mig en tår.
 
När jag är död, giv ej mitt namn
Åt någon eftervärld
Sänk det med mig i jodens famn,
Min enda offergärd
 
När jag är död, skänk mig ej ros
På falsk och övlig sed,
Och hys ej sorg, som är sin kos,
Förrn dagens sol gått ned
 
När jag är död, en dröm är slut
Ett rö är brutet ner,
En ljussvag eld har brunnit ut
Ett namn_ är icke mer
 
Joel Rundt  (1920) Den stilla ån

به نقل از كتاب نهر آرام
 ( Joel Rundtگزيده اشعار)
 
تولد هزارو هشتصد و هفتاد و نه، فنلاند
مرگ: هزارو نه صد و هفتاد و يك، سوئد
 
 
 
وقتی مردم، سنگی مگذار
 بر خاك مزارم
شايد بخواهم يكبار
در غروب خورشيد
آن آبادی آرام را ببينم

وقتی مردم، بگذار سبزه
جوانه زند بر دهانه ای كه در آن پنهانم
حس می كنم بهتر آرامش خواهم يافت
اگر آسان فراموش شوم

وقتی مردم برف زمستانی
لگد مال نشود از رد پای كسی
كه گل می پاشد
و اشك می ريزد برايم

وقتي مردم نامم را
به آينده گان نبخش
دفن كن این تنها هديه ام را
 همراه با من، در آغوش زمين

وقتی مردم، رزی هديه ام نشود
طبق عادتی دروغين و رايج
و رنجی فراز نيابد
رنجی كه ناپديد می گردد
پيش از فرود خورشيد

وقتی مردم، يك رويا پايان مي يابد
يك ني شكسته می شود
يك آتش ضعيف به خاكستر مي نشيند
يك نام ديگر وجود ندارد

اينگونه نيست اگر
سارا
با دارا
دوستی كند
سهمي از درآمد كوچكش
صرف نان سفره اي خواهد شد

* * *
سفره هاي گرسنه
با چند لقمه سير می شوند
روح های گرسنه
هرگز
سير نمی شوند

بخشی از صحبتهای پسرم رامون. اين متن در ژانويه ی دو هزار و نه نوشته شده

صفر_ پول _كارتون _ويتامين

رامون:

ـ ويلفرد می گه:
صفر ساله هيچی نيست اما صفر چيزی هست چون اگه نبود صفر ساله ها نمی تونستن راه برن اما صفر ساله ها راه می رن
واسه همين صفر چيزی هست
نول يه چيزيه و نول يه چيزی نيست
يه نول اينقده ( دست به سينه حجم هيچی رو نشون می ده)
يه نول اينقد( دستاشو باز می كنه و حجمی رو با گرد كردن دستاش نشون می ده.)

(نول= صفر)

 

يه كم بعد...

من:

وقتي مياای صدای پاااااااات
از همه جاده هااا مياد

رامون:

بلدی خودتو كم بكنی مامان؟؟

 

****                    ***                ***

با يك كاغذ آ چهار اومده و يه ماژيك سبز

مامان بيا پنگ بكش پو ريكتيگ مولاش كنم برم چيزي
 بخرم.

يعنی مامان يه پول واقعی بكش رنگش كنم برم چيزی بخرم

كلی ذوق كرده و داره رنگش می كنه

_ من اينو كليپا می كنم بعدش كه بتونم چيزی بخرم
باهاش يه عالم اسباب بازی می شه
 
وقتی كليپاش كنم پشتشو هم بايد مولا كنم تا بدونن پو ريكتيگه

يعنی وقتی قيچيش كنم پشتشو هم بايد رنگ كنم تا بدونن واقعيه

****

از زير پل رد مي شيم، ماه گرد و بزرگ تو آسمون، ستاره ی ناهيد درخشانتر از هميشه، يه شب نيمه سرد زمستونی.

رامون می گه:

ببين مثل تو كارتونه

من فكر كنم ما كارتون هستيم

آدما دارن تو تلوزيون ما رو تماشا می كنن

من مي دونم

***

ـ مامان چرا خدا ريش داره، پيره مرده؟  مثل گيتاريسته؟

ـنه عزيزم خدا اينطوری نيست

ـچرا عكسشو ديدم

ـنه رامونی اون عكس عيسی مسيحه

_ آها

ـخدا ويتامينه مامان؟

ـنه قربونت برم  ويتامين نيست


_ خدا رو می شه خورد؟

 

از راهی
گلوله خورده می آیم
که از خیابان و
زندان و
گور
عبور کرد


رد لخته ها را
از من بگیر
ادوکلنهای جهان
بوی نفت می دهند


واقعیتی برهنه ام اکنون
که در هیچ شیشه ای
نمی گنجم
از نبض و
پشت گوش و
پشت گردنت
چکه می کنم 

 

منتشر شده در سايت اخبار روز

 
"زغال"
 
نفهميد درخت 
كه چند نسل چماق بود؟
بر دوستي درختان نتابيد
آتش گرفت بستر منقل

 
*   *   *
 
  

پيامهای ناشناس، بدون نام و نشان تاييد نمی شود

 

دو شعر از كتاب " از ژاله تا ژاژ":

 

 "فتح"

 آتش از استخوانم

بيرون می‌جهد

بيرقی
در امتداد باد...

ناقوسها می‌نوازند و
کفن‌های تازه مرده
عروس می‌شوند
با جمجمه‌هايی شکفته
در دستانشان

تاريکی غاری
که پلک نيم بسته‌ی قله‌ای‌ست
مرا 
خواب می‌ورزد
تا روحم را
با دکمه‌های باز پيراهنی
که بر زمين جا مانده است
دود دهد

سنگ‌ها نامم را
به خطی عجيب
حک می‌کنند
و کندرهای سوخته
در گودی سطرها
خاکستر می‌شوند

کسی
از پشت شهرهای هزارساله
به سويم گام بر می‌دارد

پای خاک آلود مردی ست
دور
...
دور...
که به حزنی غريب
می‌شناسمش

با هر قدم
لذت دوار يک قرن را
بيدار می‌کند
آن سوی زمان
قدمت قدم‌هاش را
بر کوزه‌های سفالی
نقش می‌زنند

کسی
تکه‌های مدفون رويا را
چون زنگ گوشواره‌هايی زير خاکی
تاب می‌دهد
من ابديت نيستی را
می‌وزم.

 

 

"نيلوفرانه"

تن نويس كدام شراره ی شوقي
كه شهوت بوسه هات
شهرت انگشتهاي وسوسه ات
پيله هام را می شكافد

بال می زايم و اوج می گيرم
فرود می آيم و
بال پهن می كنم
همچون توری
كه آبستن دانه های رنگارنگ است
فريبانه می فريبمت؛عاشقانه
وقتی
داغ داغ بوسه هات
خورشيدهای دواری می شوند
كه عاشقانه زمين بالهام را می سوزند
و لذت جيغهای لبانم را
با التهاب
چفت می كنند

نيلوفرانه می پيچمت؛نيلوفرانه
با هزار دهان آبی نرم
با ساقه های لطيف نيايشی
كه ستون های پيكرت را
نازكانه می خرامند

نيلوفرانه گل می دهم
كبود
كبود
از عاشقانه هاي لبي
كه لذت و درد را
چون سياهی شب
به دندانهای سپيد التماسش
آميخته ست
چكه كن در من
چكه كن
همچون شبنم
كه از تب پيشانی شب
بر التهاب دامن گل
تاب می خورد
چون آخرين قطره های خيس ناودان
كه با زمين يگانه می شود
جاری شو در من از هر كجا
كه بستری ست
برای جاری شدن
تا قلبم اقيانوسی شود
كه رودهای به هم پيوسته ی تو را
در آغوش كشد

آبشاری
رودی
دريايی
كه من در تو موج می زند
دختری كه از طراوت موسيقی آب
زنده مي شود
بال مي زايد
پری می شود
تا در پيچ و تاب پيكرش
زيستن جاودانه ي دريايي را
به مرگ در ساحل آغوش تو پيوند زند

پروانه ای كه رقص بالهاش
بادبزن های شعله های آتش تو اند
تن نويس كدام شراره ی شوقی
كه شرم در شيار آتشم
ذوب می شود
آب می شود...

 

 

مرواريدی می گشود

چون نازكای لبت

بر مرواريدی ديگر

هزار دُرّ تو در تو

 كتاب در كتاب

از واژه ها

بی نيازم می كرد


 روز ديگر
لبت

با اشاره اي

پراكنده های مرا
جمع

دلم در آسمان

مقام مي گرفت

در جدال مرگ و زندگی

پيله می بندم در آغوشت

 

صليبی

كه طعمه ات را دل داده ای؟

 صدفی  

كه كوتاهی ماندن را     بازی می انكاری؟

 

بر بام دريا ايستاده ايم

ماهيان در امنيت تورها...

 

ترديد صدف
در باز
بسته كردن خويش

بگذار
پرواز مرواريدی شويم

بر گردن آسمان
 

پيچيده ی هم    

در پيچيدگی های زمين

 

 

اين بوی غريب را
می شناسم و
نمی شناسم
پای غريبه ای ست
در ميان

در اين اقيانوس
خاطره ی كدام آغوش
بوی مرا
موج می زند
پيچ می دهد
هوش می برد

قطره ای بيش نيستم
از دارايی اين جهان
يك صدف
مرا كافی ست.